تبليغاتX
رودخانه ی ولگا
روز اول رفت دینم در سر زلفین تو ..... تا چه خواهد شد در این سودا سرانجامم هنوز...

فقط دلم تنگ شده...

واسه روزهایی که هنوز خواهری داشتم...

و برگترین غم زندگیم عشقی بود که منو نمیفهمید... هه...

تقریبا یک سال از آخرین مطلب گذشته. ولی من هزار سال پیر شدم...

فقط دلم تنگ شده... واسه روزهایی که هنوز خواهرم نرفته بود...

نوشته شده توسط پاییز در ساعت 4:8 AM | لینک  | 

بازم بهار اومد و یه سال نو با خودش اورد

باز بهار اومد و یه عالمه مهمون نوروزی و کیف و کفش و لباس نو و البته عیدی با خودش اورد!

باز بهار اومد و هنوز ما با همیم. من و تو عشق خوبم. هنوز من فقط عاشق توام.

امسال خدارو شکر خوب شروع شد و هنوز خوبه. سال نو رو همه دور هم دور سفره ی سبز هفت سین شروع کردیم

لحظه ی سال تحویل بلند میشمردم...6...5...4...3...2...call!!! و به تو زنگ زدم عشقم. با خوشحالی عیدو به هم تبریک گفتیم و برای هم کلی آرزوی خوب کردیم.

میگن لحظه ی تحویل سال در حال هرکاری که باشی، تا آخر سال در همون حالت می مونی! و من خوشحالم که تمام امسال در حال فکر کردن به تو و حرف زدن با تو هستم...!!

بچه ها زنگ میزنن که حوصله مون سر رفت بریم بیرون مهمون نوروزی(مسلما پسرها!) رو ببینیم! کمبود امکانات تفریحیه دیگه! شما میگین چیکار میشه کرد؟ از اونجا که بوشهر کلی ساحل داره و جای مهمونای نوروزیه ماشینو بر میداریم و میریم ساحل. نمی دونم چه جوریه که هیچکی به دلم نمیشینه. شاید چون هرکیو میبینم با تو مقایسه میکنم و حداقل از نظر من...هیچکی به پای تو نمیرسه! به بچه ها میگم و باز همه میریزن رو سرم که: "گم شو بابا! تو حالت خرابه!" امسال هم خیلی شلوغ شده و همچنان ماشینا با باربندهایی که 2 برابر ماشیناشونه! میان که بوشهر رو منفجر کنن و یه دستی به دریا برسونن!

امسال که کار کاسبی ما کساد بود و عیدی چندانی نگرفتیم! اما همچنان امیدواریم و از مهمونها پذیرایی می کنیم!(خیلی پَستم نه؟ D:)

خیلی دلم میخواد لحظه ی تحویل سال کنارت باشم. خیلی دلم میخواد بدون استرس کنارت باشم... میدوم یه روزی میشه... تا اون روز... ای بابا... همین که دوستت دارم کافیه...

خلاصه عید همگی مبارک!!! امیدوارم سال خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی خوب و پر از سلامتی و شادی برای همه باشه.

برای همه. برای ایران...

خدای خوبم

خودت همه چیزو می دونی

به خاطر همه چیز ممنونم و میگم شکر

هوامونو داشته باش

کمکمون کن

آمین

نوشته شده توسط پاییز در ساعت 11:50 PM | لینک  | 

      فقط میخوام باور کنی که این تصمیم یه انتخاب نبود. تنها راه بود. می دونی؟ بعضی وقتا، بعضی حرفا، بعضی عاشقا رو خرد می کنه. دنیا رو روی سرشون خراب میکنه. اما باز عاشق می مونن. حرف دل کسی که از جون و دل دوست دارن رو میشنون و... دیگه اون موقع وقتی جایی برای موندن، و بهتر بودن خودشون ندیدن، سعی میکنن تصمیمی بگیرن که باعث دوباره به جریان افتادن زندگی عشقشون بشن... تصمیمی برای راحت بودن کسی که تمام زندگیشونه. کسی که وقتی اونو راحت و خوشحال میبینن خوشبختن... وقتی عاشقی خودشو سد راه معشوقش میبینه، مسلما سعی میکنه خودشو کنار بکشه. و گاهی دلشو میشناسه پس خودشو اون دور دورا پرتاب می کنه که یه وقت افسار عشق سرکشش از دستش در نره و برگرده... اما اینجوری هیچ کمکی به خودش نکرده که هیچ، سخت ترین عذابو واسه خودش انتخاب کرده. چون دور شدن هرچه بیشتر، تنها معنیش اینه که راه برگشتن و خراب کردن زندگی عشقش و همه چیزو روی خودش بسته، نه راه عشق، خاطره، خیال، آرزوهای خودشو. و راه حسرت و دلتنگی و گریه رو روی خودش باز کرده...

      دنیا مسخرم کرده. منو توی یه شرایط وحشتناک دیوونه کننده قرار داد... داشتم دیوونه میشدم. میخواستم نجات بدم. من بیشتر از 2 سال جنگیده بودم. جلوی همه ایستادم. خالم میپرسید به خاطر تو ِ؟ میگفتم نه، تا سعی نکنه راضیم کنه. اما حتی قدرت گفتنش به تو رو نداشتم... از ترس حتی بهش فکر نمیکردم. اما چی شد؟ یه روز همه ی زندگیم بهم ریخت و... اما حالا. حالا که همه از تصمیمم باخبرن چی شد؟ عاشق تر، وابسته تر و دلتنگ تر از همیشه ام. حالا روزهام تبدیل به روزهایی شده که اون موقع زندگیم، توی آهِ حسرتشون یخ زده بود...

اما من می ایستم. به پای تنها چیزی که ارزش زندگی کردنو داره. پای تو. کنار تو. با عشقی که همیشه آتیشش سوزندست... من سر حرفام می مونم. اصلا عشق که لاف زدن و ادعا نداره. احساسم اونقد قویه که احتیاجی به اینا نداره. فقط ازت خواهش میکنم تو این راه تنهام نذار. بهم قول بده عزیزم. قول بده صبر کنی تا ببینی چقد عاشقتم. خواهش میکنم ازم نا امید نشو... نذار "اسم دوری" تو قلب مهربونت نفوذ کنه و دور من بپیچه. نذار تو رو درمورد عشق من یه ذره به شک بندازه..

بیا نذاریم اسم دوری ما رو از هم دور کنه. نذاریم باعث بشه به احساس 5 ساله ی هم شک کنیم. بیا ازش نترسیم و مدتی تحملش کنیم. فقط تو روزایی که اگه با هم باشیم مثل برق میگذره.. بیا همدیگه رو بیشتر از همیشه دوست داشته باشیم. بیا تا وقتی توی یه شهریم بیشتر با هم باشیم. تا هیچ وقت حسرت روزهای رفته رو نخوریم...

من کنارت می مونم. همراهت. کوچیکترین پشتیبانت. همدل و هم فکرت. کسی که همیشه و توی هر شرایطی بیشتر از همه دوستت داره. هرچند میدونم دلتنگی دیوونم میکنه و هیچ کس هیچ وقت منو درک نمیکنه. اما بیکار نمیشینم. نمیتونم. با تمام وجودم سعی میکنم این دوری رو هم از سر راهمون بردارم. من هستم. چه اینجا، چه اون سر دنیا، چه اون دنیا. درست کنارت، به فکرت و عاشقت... 

دوستت دارم. کنارت می مونم... کنارم بمون...

خدای عشق...

کمکون کن.

بذار عشقم ببینه چقد دوستش دارم

تا باورم کنه... تا ما بمونیم.

آمین

نوشته شده توسط پاییز در ساعت 10:4 PM | لینک 

تصمیم گرفتم از حالا که روزهای 19 سالگیمو میگذرونم، باور ها و عقیده هایی که الآن بهشون رسیدم رو بنویسم. و اگه این وبلاگ چند سال دیگه هم بودش، بیام و دوباره بخونمشون. اون موقع چند حالت داره: یا میام و کلی می خندم که آخی! خاک به سرم با این عقیده هام! چه بچه بودم. یا میام و میگم ای ول! ببین من از کی به اینا رسیده بودم! و غیره! و درکل یه تجسمی از خودم داشته باشم.

خلاصه...

یکی از عقیده هام الآن اینه که نباید به آینده فکر کرد و از حالا برای ده هزار سال دیگه برنامه ریزی کرد و غصه ی آینده رو خورد. چون از کجا معلوم فردا زنده باشم؟! پس چرا از حالا خودمو عذاب بدم و مسیر زندگیمو عوض کنم برای روزی که شاید هیچ وقت نخواهد آمد؟!(نگاه جمله!) باید تو زمان حال زندگی کنم. همین الآن.

یکی دیگه(که تازه بهش رسیدم) اینه که برنامه ریزی خیلی مزخرفه! یعنی اینکه دقیق بیای بنویسی که من فلان تاریخ فلان جا وقتی درحال فلان کارم(منحرف!)و فلانی هم پیشمه، فلان اتفاق میوفته! (هی فلان!) گاهی خوبه برای رسیدن به اهداف. حداکثر زمان برای برنامه ریزی 1 ساله و اون هم یه برانامه ی کلی! نه با ریز نمرات! چون اگه اون اتفاق اونجوری که میخوای انجام نشه تا مدتها دپرس و بی انگیزه میشی!

یکی از مهمترین هاش انتظارامه! تو زندگی نباید از هیچ کس هیچ انتظاری داشته باشی. حتی اگه منطقی و به جا باشه. هرکی هرجوریه کاری بهش نداشته باش! هرکاری که دلت و گاهی وقتا(!) عقلت میگه بکن و من اگر خوب و اگر بد، تو برو خود را باش! این کلید آرامشه. باور کنید. فکر میکنم اینو قبلا هم گفتم. پذیرفتنش سخته. اما من سعی کردم و تا حدی موفق شدم و تو شرایط خاص حالم بهتر شده! اگه کسی کاری رو اونجور که میخواستی انجام نداد، اگه کاری که از نظر شما نباید انجام میدادو انجام داد، اگه منتظر عکس العمل خاصی ازش بودین و ندیدین، همش به انتظارهای شما برمیگرده. قرار نیست همه جوری که ما میخوایم رفتار کنن. درسته که باید حقوقمون رو ادا کنن. اما اگه نشد، برای اینکه خودت راحت باشی، هرکاری راحتی انجام بده. مثلا من راحت ترم که چیزی در مورد ناراحت شدنم نگم.

دیگه اینکه... آها! زندگی رو سخت نگیر! این دنیا داره ما رو مسخره میکنه. تو هم مسخرش کن! تو کار دنیا دقیق نشو که ببین داره با من چیکار می کنه و من بدبختم و چرا بعضیا زندگیشون خوبه و اینا. من تا جایی که به کسی آسیبی نرسه کاری رو که دلم می خواد انجام میدم.

و این که وقتی توی یه دردسر افتادی و یه مشکلی برات پیش اومد، تمام مدت دپرس نشین و اعصابتو خورد کن. حالا کاریه که شده! با خورد کردن اعصابت که چیزی درست نمیشه. تازه تصمیم گیری درست رو هم ازت میگیره.

ممممم... جونم براتون بگه... فعلا" یادم نمیاد! فعلا همینا باشه تا بعد!

راستی ولنتاین مبارک!!!! من که امسال روز ولنتاین یه وضعیت زشتی داشتم که بیا و ببین! نه نیا! عشقمو هم تو دردسر انداختم. عزیز دلم... با اینکه کلی کار داشت بازم کنارم موند... خیلی شرمندتم، ممنونم عشق خوبم...کاش بتونم یه روز جبران کنم...

عشق عزیزم. ممنونم به خاطر همه چیز. همین که پیشم بودی از همه چیز برام با ارزش تره.  کادوی ولنتاینم، با اینکه توی اون وضعیت خوب نشد، اما از ته قلبم بود. عزیز دلم... عاشقتم.

خدای مهربونم...

آره. با اینکه توی بد وضعیتی افتادم بازم میگم...

شکرت...

می تونست خیلی بدتر از این باشه

مواظبمون باش...

نوشته شده توسط پاییز در ساعت 3:9 PM | لینک 

 معماری در لغت به معنای علم بنائی و آباد سازی آمده و معمار به معنای بسیار عمارت کننده و کسی است که در آبادانی جهان می کوشد

معماری به عنوان اجتماعی‌ترین هنر بشری با فضای اطراف انسان مرتبط است. حضور فضا، بنا و شهر از گذشته تا امروز و در آینده، لحظه‌ای از زندگی روزمره آدمیان غایب نبوده و نخواهد بود.

خانه سازي در بوشهر با هدف و غرضي برتر از رفع احتياج مردم بوشهر به وجود آمده. معمار بوشهري معماري هاي كم تفاوت را ديده و تجربه كرده است و آنچه حالا به نام مسكن بنا مي كند همان قدر كه كاشانه اي براي اهل و عيالش مي شود همان مقدار هم به زيبايي ساختار اين بنا مي انديشد طوري كه حقيرترين خانه هاي سنتي در اين بندر نشانه هايي ظريف از استاتيك معماري دارند.

در حال حاضر هنر خانه سازي بافت قدیم بوشهري در هنر معماري جايگاه والايي دارد و مشخصاً صاحب هويتي مستقل و بي مانند است. هرچند مصالح به كار رفته در اين ابنيه ساده ارزان و پيش پا افتاده است؛ يعني قسمت اعظم اين ملاط را گل تشكيل مي دهد و بقيه ساروج است و گچ ، اما همين ابزار ساده نيز با ذوق هاي هنر شناسانه در خانه هاي قديمي به كار رفته است. يك معماري مستقل كه هرگز نمي توان آن را وابسته مطلق به سبك و سياقي خاص از معماري امروز جهان دانست. هندي نيست ، عربي نيست ، تركي يا اروپايي هم نيست. با اين كه ممكن است از هر شيوه معماري متداول جنبه هاي كار ساز و زيباي آن را در حد يك الهام به كار گرفته و معمول داشته است ، با اين همه، معماري بوشهري نوعي خانه سازي مستقل است كه خود مبحثي مشخص و متمايز در علوم معماري دارد.

گفتيم دو جنبه مفيد بودن و زيبا بودن، هر دو، در اين خانه سازي مد نظر قرار گرفته ، فرضاً عمارات رفيع و با شكوه داراي سقف هاي بلند و محكم و زيباست؛ ارتفاع آن حداكثر به سه طبقه مي رسد زيرا فراتر از آن نيازي نيست_ و عمارت دهدشتی از جمله بناهای معدودی است که دارای چهار طبقه می باشد_ در اکثر بناهای قدیمی بوشهر برای فرار از رطوبت هوا و قابل تحمل نمودن محل زندگی برای زیست ، ساختمان ها به صورت دو یا سه طبقه ساخته شده اند . درا ین بناها از طبقه هم کف به عنوان انبار و فضاهای فرعی استفاده شده ، با این کار در واقع یک واسطه بین زمین و محل زندگی ایجاد شده است . این واسطه مانع نفوذ رطوبت بالا رونده از سطح زمین به داخل ساختمان می شود.

نوع به كارگيري درها، زوايا و فواصلي كه نسبت به يكديگر دارند، چنان استادانه تعبيه شده كه در گرم ترين ايام تابستان نفس ناچيزي از باد را به نسيمي خنك آرام بخش تبديل مي كند؛ زيرا اصلي ترين معضل براي ساكنين بوشهر همين گرماي طاقت فرساي تابستان است.همچنین برای مقابله با این مشکل، علاوه بر استفاده از رنگ های روشن در بدنه ها ، موقعیت قرار گیری ساختمان ها طوری است که با سایه اندازی بر یکدیگر مانع تابش مستقیم نور خورشید بر بدنه ها می شود. برای اینکه نور مستقیم خورشید وارد اتاق ها نشود از سایبان های افقی و عمودی استفاده شده است. در این معماری از تمامي زوايا و انباري هاي خانه استفاده مي شود؛ هيچ زمين قناسي نمي تواند خانه ساخته شده در آن را از ريخت بيندازد، بلكه اغلب آن قناسي و نقصان به انگيزه اي بدل مي شود تا ذوق و سليقه معمار را فعال سازد. حتي پشت بام كه از گل محلي با دوامي ساخته شده و شب هاي تابستان محل تجمع خانواده است، درها بدون يك ميخ و گيرة فلزي ساخته شده است. ارزش اين ابتكار هنگامي روشن مي شود كه بدانيم فلز از آن جمله ميخ نقش مهمي در حفظ و انتقال گرمادارد بر عكس چوب.

هر چند كه معماران اين كهن بافت، در ساخت ديوارهاي بروني بناها از تقارن دوري جسته اند و از الگوي پيچيده و چند ضلعي پيروي كرده اند ، اما در كارگذاشتن پنجره ها با طاق قوسي از قوانين تقارن سود جسته اند و در هر ضلعي از ساختمان، با تابعيت از اصل هدايت حداكثر وزش باد و نور به اندرون، از تعداد بسيار چشمگير پنجره در هر ضلعي از بنا استفاده نموده اند كه خود بصورت نماد كم نظير بافت قديم بوشهر جلوه مي كنند).هلال ها و ارسي ها خيره كننده ترين بخش معماري خانه هاست. هيچ هلالي در بوشهر ساده نيست. هلال ها قطعه قطعه شده و با ظرافت غريبي ده ها قطعه شيشه رنگي زيبا، كنار هم چيده شده است. اين رنگ ها نه تصادفي است و نه تابع سليقه هاي فردي، اما به صورتي شگفت با محيط و جامعه بوشهر
هم ساز و مناسب هستند. اخيراً استادان معماري كشف كرده اند كه تمامي رنگ آميزي هلال ها و ارسي هاي بوشهري بر اساس تأثير پذيري انسان از رنگ ها و روانشناسي رنگ ها ساخته شده است. يعني انتخاب هر رنگ در هر جاي هلال بر اساس قانونمندي تأثيرات روانشناختي رنگ بنا شده است..(به گونه ای که، چرخش نور رنگی در هراتاق، با توجه به گوناگونی شیشه های رنگی، سمفونی ای از رنگ را تولید می کند که مقلد طبیعت است. انسان در صبحگاهان با نور افشانی رنگ آبی در پیش از طلوع خورشید، سایه های زرد در میان روز، سبز در مناظر و سرخ فامی در غروب خورشید روبرو می شود و انگار رنگ ها با چرخش زمین بدور خورشید، هر لحظه زنده می مانند و گوهر حیات را نقاشی می کنند و انسان در چنین طبیعتی، بودن را احساس می کند.) بخش اعظم ابزار درو پنجره و حصارها همه از چوب است. كنده كاري بر روي درها كاري معمول و متداول بوده طوري كه هيچ در حياط بوشهري بدون تزيين نيست،  نقش و نگارهايي از قبيل آيات قرآن و شكل هاي اسليمي گل و بلبل عمده ترين نقش هايي است كه بر در حياط ها حك شده است حتي زوايه بندي چهار چوب ها با بهره گيري از ذوقي سرشار صورت پذيرفته است.  اما كوچه ها بر اساس نياز ساكنان و هواي گرم منطقه ، تمامي بلند و نزديك به هم قرار گرفته است. کوچه های شهر بسیار تنگ و پیچ در پیچ بود و عرض آن گاه تا ۵/۱متر می رسید و از سه متر تجاوز نمی کرد . کوچه ها را عمدتا تنگ ساخته بودن تا بر رهگذران در فصل تابستان سایه افکند . شاید هم علت این امر پیروی از شیوه خانه سازی در آن زمان ولی در سطح فشرده تری بوده است.

شاخصة غريب اين كوچه ها پيچ و تاب هاي عجيب و در عين حال زيبايي است كه ضمن آن كه به خانه ها و محله شكوه و عظمت داده ، هر باد تنبلي را وادار به حركت تا انتهاي كوچه مي سازد. نكته قابل توجه ديگر در معماري بوشهري صرف نظر از حضور زيبايي عمومي منطقه است، بيان نگر صميميت غريبي است كه ميان همسايگان جاري بوده ، نزديكي خانه ها در بسياري از كوچه ها به حدي است كه از در و پنجرة دو خانة روبروي هم مي توان كاسة آب رد و بدل كرد و يا شاخة گلي، مجموعه اين زيبايي هاو اين هوشمندي به كار گرفته شده در اين نوع ساختمان سازي سبب گرديده تا معماري بوشهر را منحصر به فرد و صاحب سبك و سياقي مخصوص خود دانست

 

بناي دهدشتي

اين بناي تاريخي در محله اي از چهار محله قديمي بوشهر موسوم به محله کوتي است .قدمت بنا مربوط به دوران قاجاريه است. (اين عمارت با سرمايه دو برادر تاجر پيشه به نام هاي حاج علي دهدشتي و حاج غلامحسين دهدشتي احداث شده و از آنجا که اين برادران به دادوستد روغن اشتغال داشته اند، معروف به روغني بوده و به همين خاطر در نزد برخي از اهالي محل مذکور نيز به عمارت روغني شهرت دارد.) مشخصات و ويژگي هاي اين بنا را مي توان اين گونه بيان کرد : داراي تزئينات گچ بري بسيار زيبايي درون اتاق ها بوده و از تعداد زيادي درهاي منقش و مزين به شيشه اي رنگي برخوردار مي باشد . ترتيب قرار گرفتن درها به گونه اي است که در هر طول اتاق هاي طبقه سوم مجموعا12 در و در هر سوي عرض آنها مجموعا12 کتيبه نصب شده که از نظر ابعاد هم اندازه درها مي باشند . شومينه هاي جالب ، وجود يک انبار بزرگ در ميان حياط به سبک اکثر خانه هاي قديمي بوشهر ، زيرزميني با معماري خاص و بسياري ديدني هاي ديگر از امتيازات برجسته اين عمارت تاريخي در بوشهر است .در طبقه دوم و سوم اين بنا ارسي ها و بازشوهاي تزئين شده با شيشه هاي رنگارنگ و بسيار زيبايي تزئين شده است .عمده مصالح به کار رفته در اين ساختمان گچ ، سنگ هاي مرجاني ، آهک ، چوب ، ساج و صندل مي باشد .{ ضمنا محل تهيه سنگ هاي مرجاني معادن غني واقع در شبه جزيره بوشهر بوده است . گچ را از کوره هاي گچ پزي کازرون و چوب هاي مورد استفاده نيز از هندوستان و زنگبار (تانزانياي کنوني) وارد مي شده است} . اتاق هاي اين عمارت همانند بقيه بناهاي واقع در بافت قديم شهر ، در اطراف حياط آن قرار دارند . اين ساختمان از محدود ساختمان هاي قديمي بناهاي قديمي اين شهر است که داراي چهار طبقه مي باشد .

.

نوشته شده توسط پاییز در ساعت 3:34 AM | لینک  | 

سلام!

یه سلام به طول تمام مدتی که نبودم و به عرض کم ِ فراموش شدنم!

خوبین بچه ها؟ (کسی هست اینجا؟!) خوشین؟ چه خبرا؟

سابقه نداشته این همه مدت نیام! یه جورایی نوشتن یادم رفته !

خبر هم والا سلامتی. نه! انگار واقعا" نوشتن یادم رفته! یه مطلب یک پارچه به ذهنم نمی رسه، پس...:

۱. این روزا حالم خوبه. اوضاع احوال خوبه. و دلیل اینا چیزی نیست جز "بودن با عشقم"! این روزا خیلی بیشتر دوستش دارم. وحشتناک! یعنی اینقد دوستش دارم که نمی دونم چیکار کنم! یه حس خاصه. نمی دونم چه جوری بگم. انگار قلبم دیگه جای این همه عشق رو نداره. قلبم لبریز شده و عشق ریخته توی تمام وجودم! بعضی شبا کلی گریه میکنم. اما نمی دونم چرا. عشقم میگه خُلی! راستم میگه والا!

۲. خیلی بیشتر همدیگه رو میبینیم و این خیلی خوشحالم میکنه و حسابی شارژ میشم! عشقم؟ می دونستی وقتی دستمو محکم میگیری چقدر احساس امنیت و آرامش میکنم؟ این بهترین حس توی دنیاست! عااااااااااجقتم!

پارازیت!: دیروز من و عشقم با هم قرار داشتیم. قرارمون سر یه میوه فروشی بود. من رفتم نزدیک مغازه ایستادم . نمی دونم چرا، ولی حس میکردم مامان و بابام توی همین میوه فروشی هستن! آروم رفتم طرف میوه فروشی و... بهله! پدر گرامی رو در حال میوه خریدن دیدم! و بعد من بودم که با سرعت نور از جلوی میوه فروشی رد شده، رفتم توی کوچه و عشق ِ عزیزم مجبور شد دنده عقب بیاد تو کوچه تا من ـ درست چند قدم آن طرف تر از ماشین پدر گرام ـ سوار ماشین عشقم بشم! همون موقع کلی احساس زرنگ بودن بهم دست داد. اما نیم ساعت بعد تازه استرس گرفتم!

۳. سر ِ میدون امام (یکی از میدون های اصلی بوشهر) یک بنر نصب فرمودن! بیت اولشو یادم نمیاد ولی با این مضمون بود که: ما منتظر بودیم که محرم گردد و موقع امتحان مردم گردد و....  ما میدوانیم و تیغ تیز و حلقوم شما! یک مو ز سر علی اگر کم گردد! + عکس ره-بر! فقط تصور کنید!!! من که اینقد حرصم گرفته بود نمی دونستم چیکار کنم!! چقدر با این حرف خودتون رو کوچیکتر کردید! اصلا به فرض من جزو موافقین و سر به راه،  اما وقتی می بینم یکی به این وضوح تهدید میکنه و خط و نشون میکشه... شرمندشون میشم!! نمی تونم تهدید و قلدری رو تحمل کنم!!

۴. مدت هاست به این نتیجه رسیدم که یکی از راه های راحت زندگی کردن، نداشتن انتظار از بقیه هست. حتی اگه انتظارت به جا باشه. از حقت دفاع کن، ولی انتظار هیچی رو از بقیه نداشته باش. واسه من که جواب داده. و یه راه کار هم میدم الآن! اگه حواستون نبود و به حرف پاییز گوش نکردید(!!) و از یکی یه انتظاری داشتید و طرف اون رو برآورده نکرد، و خدایی نکرده تو ذوقتون خورد، برای اینکه خودتون ـ تأکید میکنم خودتون ـ راحت باشین و اعصابتون خورد نشه، بگید: اصلا کی گفته باید اینجوری باشه؟ من خوشم میاد اوضاع اینجوری باشه ولی قرار نیست همه چیز طوری که من می خوام باشه. و شاید طرفم نمی دونه من چه انتظاری دارم. من که اینا رو میگم! و حالم بهتر میشود!

۵. به یه نتیجه ی دیگه هم رسیدم! اینکه گاهی وقتی شکایت ها و افکارتو بلند با خودت تکرار میکنی، میبینی بعضیاش چقد چرت و بچگونه ست!

به چند تا نتیجه ی دیگه هم رسیدم! { اصلا درس نمی خونم! موهام انگار بلندتر نمیشه! بیشتر از هر زمانی توی عمرم عشقمو دوست دارم! و اینکه خدا هوامو داره! }

و باز هم بیشتر از همیشه عاشقانه عاشقتم عشق خوب و دوست داشتنی خودم!!!

خدای خوب و مهربونم!

بابت همه چیزایی که بهم دادی و ندادی و گرفتی ممنونم!

مواضبمون باش

آمین

نوشته شده توسط پاییز در ساعت 1:26 AM | لینک  | 

سلااام دوستان گرام!

خوبین خوشین؟ واای دلم هیولتا تنگ شده بود براتون. اِ شما هم؟؟؟!! مرسیییی!!

واااااای فهمیدین چی شد؟؟؟!!

تولدم بووووووداااا !!! و من الآن یه نی نی پاییز ۴ روزه می باشم با پسونک! هوورا! هپی برت دی تو می!

   یه روز قبل از تولدم بود. قرار گذاشته بودیم یه روز قبل از تولدم همو ببینیم.اما یهو عشقم مجبور شد بره دانشگاه! تا ۹ شب! صبح زنگ زد و بهم گفت. منو میگی؟ دپرس شدم اساسی. اما به روی خودم نیاوردم. پرسید چی شده ناراحتی؟ گفتم نه چیزیم نیست. چند بار پرسید اما چیزی نگفتم. فکر کردم یادش رفته. خلاصه ساعت شد ۵:۳۰. من تنها توی خونه می چرخیدم و تلویزیون نگاه می کردم و از بیکاری با آهنگ ها یه قر هم میدادم! خلاصه ما تو کف بودیم که یهو عشقم زنگ زد. گفت آماده شو!  بهله! عشقم از کلاسش زده بود اومده بود پیش من! وااایییی قربونش برم! حالا من از خواب بیدار شده، با لباس خواب بودم! یه پا تو -گلاب به روتون- دستشویی یه پا تو اتاق جلوی آینه. یه دستم به صورتم یکی توی کمد دنبال شال بگرد! خلاصه با حد اکثر سرعت آماده شدم و....

ایستاد جلوم. دستاشو برده بود پشت سرش. به هم نگاه کردیم. دستشو اورد جلو. یه شاخه گل صورتی بود. گفت تولدت مبارک! بغلم کرد... بوسیدم... توی اون یکی دستش کادوی تولدم بود. کادو رو داد دستم. بازش کردم... خیلی خوشگل بود (به خاطر مسائل امنیتی نیگم چی بود!)  کلی هم ناراحت بود که کلی برنامه داشته و دانشگاه نذاشته. عزیز دلم. عشقم؟ خیلی خوش گذشت. به خاطر همه چیز ممنون عزیز دلم...

می دونین؟ من در عین حال که در اکثر موارد منطقی هستم، خیلی زود احساساتی میشم. حتی با بعضی کاتون ها هم گریه می کنم. و این مسائل هم که دیگه داغون! و اگه مثل اون روز خودم توی همچین شرایطی باشم که دیگه واویلا! برای همین تا یادم میوفته اشک تو چشمام جمع میشه!

تازه امسال غیر از کادوی عشقم که عشقمه! کلی کادوی خوشگل دیگه هم گرفتم! یه تاپ سفید اسپورت اساسی. یه لباس مهمونی که جون میده برا پارتی! یه کیف. سویی شرت. یه مانتو. شلوار جین و ۲تا بلوز. یه مجسمه و یه قاب عکس. همش خوشگله! و خوشحالم از این بابت

خلاصه اینم از تولد!

اگه از اوضاع درس بپرسین، همشون سلام می رسونن غیر از فیزیک! هیچ وقت خوشم نیومد ازش!

دیگهههه.... وای دلم برای عشقم تنگ شده... کاش فردا بشه ببینمش.

همین دیگه. هرچی فکر میکنم حرفم نمیاد فعلا!

بای بایی!

خدای مهربونم.

ممنونم به خاطر همه چیز

فصل منه... فصل پاییز. کمکم کن...

مواظبمون باش

نوشته شده توسط پاییز در ساعت 0:30 AM | لینک  | 

سلااااااااااااااام به دوست جونای گلم!

ببخشید نبودم مدتی. نت قطع بود. تازه سرما هم خورده بودم حسابی. تازه شیرازم رفتیم 2-3 روز! (چقدر فعالیت!)

والا سرما خوردگیم که خوب خوب شده تقریبا". شیراز هم رفتیم که برم پیش دکتر گوش و حلق و بینی که نبودش خدا رو شکر! فکر کنید! یه چپه آدم منتظر آسانسور بودن، من اومدم زرنگ بازی در بیارم که: بابا 4 تا پله ست دیگه! چشمتون روز بد نبینه مطب طبقه ی هفتم بود!!!! هههفت! 7! seven! خلاصه دهنم سر-ویس شد تا رسیدم. و نکته ی قشنگش این بود که در مطب قفل بود!!! و اگه فکر کردید من باز اون هفت طبقه رو رفتم پایین اشتباه کردید! آسانسووور! به به به! 2 دقیقه هم منتظر باش خوب مگه چیه؟! :دی

خلاصه. عشقم هم که رفت اردو. از شنبه رفتن امروز صبح زود هم رسید. و امروز عصر ما با هم بیرون بودیم! بهله! پس چی! تاااازه برام سوغاتی هم اورده بود! قطاب! تازه یه ظرف باقلوا هم می خواست بیاره که دوستش نخریده بود و خلاصه منم خوشحال شدم که مجبور نشده هیولتا سوغاتی بیاره. خب بچه م خسته میشه! قربونش برم الهی... عزیز دلم! وای دوستت دارماااا !!!

امروز تو ماشین خیلی خوش گذشت. کلی چرخیدیم با هم. فِلافِل(نمی دونم بوشهریه فقط یا نه. یه چیزی تو مایه های شامی و کتلت و اینا. خوشمزه ست) هم خرید خوریم.

سر یه پیچ تند من شوخی شوخی جدی کج شدم و شونم چسبید به شونه ش. عشقم هم دستشو انداخت دور گردنم. چند دقیقه- یا شاید چند سال- سرمو گذاشته بودم رو شونش... نمی دونم اونم متوجه شد که من غرق در آرامشم یا نه...

پ.ن1: این پستو نوشتم تا آب سردی باشه برای خشونت گیگیلی دوست جون خودم:دی! و رامونا جووون

پ.ن2: خانومی... چند ماهه قهرن. نمی دونم باید چه حسی داشته باشم. چون وقتی قهر نیستن هی می خوان با هم تموم کنن. اما حالا که قهرن حداقل اعصابشون خرد نیست همش. نمی دونم... (تشویش!)

خدای خوب و عزیزم

به خاطر همه چیز ازت تشکر می کنم

عشقم سالم رفت و برگشت... و یه خاطر حس خوب امروزم...

مواظبمون باش...

آمین

نوشته شده توسط پاییز در ساعت 11:51 PM | لینک  | 

سلام به برو بچز عزیز که هیولتا دوستشون دارم!

خوبین؟ خوشین؟ منم خوبم خدا رو شکر.

خبر هم هیچی والا سلامتی. تابستون داره تموم میشه و من هیییچ کار مفیدی انجام ندادم و ناراحنم!

عشقم هم خوبه. امروز یکم حالش بد بود. اما خدا رو شکر بهتر شد.

راستی! پست قبلی بوداا ! که ما ناراحت بودیم و از این صحبتا و من 2 ساعت بعدش آشتی کردم! عشقم هم فردا صبحش آشتی کرد و خلاصه کلی ذوق کردم که چه زود آشتی کردیم با هم. آخه می دونین؟ منو عشقم با هم دعوامون نمیشه.(بزنم به تخته!) چون هروقت یکی مون اعصاب نداره، اون یکی آروم می مونه. و خلاصه یکی مون یه مشت جیغ و داد میکنه، یکم دپرس میشیم اما بعـــــــــد... زودی آشتی می کنییییم! هووراا !

تازشم عشقم خیلی با من مهربونه! هم احترام میذاره هم تحویل میگیره و خلاصه هیولتا آقاس(ماچ) اما خوب یه وقتایی آدم اعصاب نداره دیگه... فکر نکنین عشخم بَنجنسه یه وَخت!

من الآن شنگولم همینجوری الکی! یه چیزی می گم بین خودمون بمونه هاا ! یه 1 هفته ست تو فکر کادوی تولد عشقم می باشم! وایییی خیلی سخته این کادو خریدن! منم هر سال از این موقع ها شروع می کنم فکر کردن، اما آخر سر همون 1 هفته مونده به تولد دستم تو سَرَمه! و تند تند یه چیزی می خرم. البته فکر کنم اینجوری بهتر باشه. چون اگه کادوش همش جلو چشمم باشه(مثل پارسال که 2-3 روز جلو چشمم بود) هی کادوشو باز می کنم و نگاش میکنم... میگم: خوبه؟ وای کاش فلان چیزو خریده بودم! وای خوب نیست... و از این بحثا!

اما امروز یه چیزی به ذهنم رسید! فکر کنم خوب باشه. خوشحال نباشین که نمیگم بهتون! خوب شاید یهو عشقم اومد خوند! بعد من یه فکر دیگه از کجا بیارم؟ :ی 

خلاصه جونم براتون بگهه... کلی عذاب وجدان و نگرانی های مختلف دارم که همش سعی می کنم از ذهنم بیرونشون کنم. اگه با فکر کردن حل می شدن یه چیزی. اما وقتی چاره ای نداره چرا بهش فکر کنم...؟!

راستی... چی می خواستم بگم؟؟ یادم رفت... آها! امروز خونه ی خالم حرف سر این بود که پسر باید زرنگ باشه و مثل فِلانی و فُلانی(فرق می کنن!) تنبل نباشه... من یهو رفتم تو فکر عشقم! (طبق معمول) و دیدم خودمونیم به نسبت فلانی ها، عجب عشق زرنگ و زحمتکشی دارما! خرید می کنه... دنبال خواهرش میره... ماشینو درست میکنه... تو خونه چیزی خراب شد درستش میکنه... و خلاصه کلیی ذوق کردم برا خودم!

بعدش اینکه امروز خوشحالانه تو خیابون آدامس می جویدم نصف شکلات تو دستم بود و حواسم نبود اصلا" یهو دیدم مردم بد نگاه می کنن! گفتم خدایا چشونه ملت ماه رمضونی؟! اینور شالمو درست کردم.. مانتوم رو صاف و صوف کردم! تو شیشه ی موبایلم خودمو نگاه کردم و دیدم بهله! خاک عالم! آدامستو در بیاااااار ! :ی

چقد حرف زدما! مئاظب خودتون باشیید(ماچ)

خدای خوبم...

به خاطر همه چیز ممنونم ازت. مخصوصا"

سلامتی کسایی که دوستشون دارم.

مشکلاتم تقصیر خودم بود. کمکم کن...

آمین

نوشته شده توسط پاییز در ساعت 10:51 PM | لینک  | 

همین ۲ ساعت پیش آپ کردم. همین ۲ ساعت پیش بود که کلی از دستت ناراحت بودم عشقم...

اما تو این ۲ ساعته که آهنگ گوش کردم و تو وب ها وول خوردم حال و هوام عوض شد... می دونین؟ خیلی وقتا از خیلیا شنیدم که نباید زیاد لی لی به لالای پسرها گذاشت. میگن باید بی محلی کنی تا بیان طرفت. گاهی هم به عینه می بینم که اینجوری میشه. و پسره میوفته دنبال دختری که یه لحظه باهاش می خنده و صد بار تو ذهنش میزنه!

اما من نمی تونم.... شایدم اشتباه میکنم. اما میبینید که... ۲ ساعتم نشده تازه. از عشقم معذرت خواستم و اومدم اینجا تا اعلام کنم عاااااشقتم عشقم...!

آهنگ های اون موقع رو گوش کردم... نگام روی صفحه ی سایت بود اما ذهن و دلم... پیش تو بود عشقم. حتی ۲ ساعت پیش تو اوج پی ام های عصبانیناکت دلم نیومد بهت بگم چقدر ناراحتم ازت... اینو نباید بگم اما... خیلی وقته ازت ناراحت نمیشم. امشب بیشتر طول کشید. به نیم ساعت نمیرسه... گاهی وسوسه میشم که اسمتو بنویسم چون فکر میکنم فراموش کردی که من، پاییز، عاشق توام و از تو مینویسم...

دوستت دارم عشق خوب و نازنینم... خیلی دوستت دارم. هیچی برام مهم نیست. یه روز میگم این هیچی چیه...

راستی. الآن توی وبلاگ قشنگ "یه دختر ۲۰ ساله" حرف قشنگی رو خوندم...

مگه خوشبختی چیه ...؟ فراموش کردن گذشته ( هرچند سخته ) یا ندید گرفتنش ...لذت بردن از همین لحظه ایی که توش هستیم با در نظر گرفتن فردامون !

همینه باور کن !

و من الآن، تو این لحظه عاشق تو هستم و همه ی بدی ها رو فراموش کردم. از دل و جونم دوستت دارم و خوشبختم...

نوشته شده توسط پاییز در ساعت 4:0 AM | لینک  |